تاوان بزرگ شدن

 

وقتی بچه بودم از اینکه یه روزی بزرگ میشم یه ذوقی داشتم مثل همه بچه ها که دوست دارن آدم بزرگ بشن ! آدم توی اون سن بچگی اونقدر تک بعدی فکر میکنه که هیچوقت نمیدونه به چه قیمتی بزرگ میشه و چه تاوانی باید براش پرداخت بشه , قیمت بزرگ شدن برابر با پیر شدن و مرگ آدمایی هست که دوستشون داریم و باهاشون بزرگ شدیم . اونا پیر شدن و فوت شدن برای اینکه ما بزرگ شدیم . اگر توی بچگی چنین روزهایی رو میدیدم هرگز ارزوی بزرگ شدن نداشتم .

این چند سال اخیر اینقدر مرگ و میر توی خانواده داشتیم که کم کم داشت یادم می رفت کسی هم متولد میشه تا اینکه نی نی خواهرم دوماه پیش دنیا اومد !

این مدت هنوز به چهلم و هفتم نرسیده یکی دیگه فوت میکنه ! هفته قبل عمه بزرگم فوت کرد (درست 23دیماه روز تولد بابام ), دیشب زن دایی مامانم قبل اون یکی دیگه و همینطور ادامه داره ! عمه بزرگم که شوهرش عموی مامانم بود , نوه هاش همبازی کودکی من و خواهرم و یه جورایی خیلی نزدیک تر از دوتا عمه دیگه ام بود مخصوصا که پدرم توی خونشون بزرگ شده بود , تا حالا گریه پدرم رو ندیده بودم ولی هفته قبل ندیده بودم که پدرم اینطوری گریه کنه ( گریه از ته دل یه مرد یه پدر آدمو داغون میکنه)ناراحت

 انگار توی فامیل یه موج مرگ و میر افتاده , آدم احساس میکنه همین چند وقت دیگه نوبت خودشه . توی موج مرگ و میرها چند سال اخیر مرگ دخترعموم از همه غم انگیزتر بود . اصلا آدم جوون که بمیره یه حال دیگه ای داره انگار خیلی دردناک تره . 

به میانسال شدن و رو به پیری رفتن پدر و مادرم که فکر میکنم قلبم میگیره , دلم میخواد نذارم زمان بگذره ولی نمیتونم , انگار یه باری روی قلبم سنگینی میکنه و این احساسات تاوان همون آرزوی کودکی منه .

حاشیه :

یه جمله خوندم که خیلی به دلم نشست 

تو باشی ...

من باشم ...

باران باشد ...

و جاده ای بی انتها ...

به دنیا می گویم خداحافظ.

/ 0 نظر / 67 بازدید