بیا

 

بیا تا لیلی و مجنون شویم، افسانه اش با من

بیا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من

بیا تا سر به روی شانه هم، راز دل گوییم

اگر مویت چو روزم شد پریشان ،شانه اش با من

 در میخانه چشمت ، به گلگشته نگه وا کن

 خرابم کن خراب ، آبادی ویرانه اش با من

سلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دل

پر پرواز واکن چون پرستو لانه اش با من

مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را ز هم واکن

دل دیوانه،دیوانه، دیوانه اش با من

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا

خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد

تو گرمم کن به افسون گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان

تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من

...

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید