The Thorn Birds

"در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز  یاد شده است ...

پرنده ای که تنها یکبار در طول زندگیش آواز می خواند ...

از بدو تولد او به دنبال خارزار است و تا آنرا نیابد آرام ندارد ، آنگاه که یافت ، تیزترین و بلندترین خار را انتخاب می کند و خو را به میان آن خار می افکند

و زیباترین آواز را سر می دهد تا جائیکه جان می سپارد.

و بلبلان و چکاوکان با مرگ او آواز سر می دهند

او تمام زندگی خود را به یک آواز می بازد.

آوازی که همه آنرا می شنوند ؛

و خداوند و فرشتگان نیز در آسمانها گوش فرا می دهند.

و لبخند بر لبانشان جاری می گردد."

اون قدیم ها که جوون بودم  و برای اولین بار فیلمشو دیدم

( چند سال قبلش که نی نی "دبستانی" بودم ، خواستم کتابش رو بخونم نیشخندکه خواهرم گفت به درد بچه ها نمی خوره ؛ راست می گفت ولی نصیحتش به درد بچه های الان نمی خوره چون ماها بودیم که بچگی هامون با شلغم پخته فرقی نداشتیم ابله)

فکر می کردم همش یه قصه است ، یه قصه خیلی تلخ  ناراحتاما یه کم که شعور پیدا کردم دیدم قصه زندگی خیلی از ماها شبیه زندگی مگی می مونه ! ولی خیلی از ماها وقتی هر چیزی که خدا خودش داده بود رو ازمون پس میگیره ، فقط شکایت و آه و ناله و ناشکری میکنیم و امیدمون رو از دست میدیم ؛ کم پیدا میشه آدمی که بتونه در مقابل هر مصیبت امیدش رو حفظ کنه و روی پاهاش بایسته .

شخصیت یه داستان با شکل ظاهری دنیای مسیحیت چقدر شبیه تعریفی هست که ما در اسلام به فرد مومن اطلاق میکنیم : مومن کسی هست که در مقابل مصیبت ها مقاومت کنه و امیدش رو از دست نده و در قسمتی از آیه قرآن می فرماید : "جز کافر کسی از رحمت خدا ناامید نمی گردد"

( منظورم این نیست که مگی و اطرافیانشون از نظر ارزشهای اخلاقی ما خوب هستن یا بد ؛ منظورم صبر و امیدی هست که در طول زندگی داره)

می خوام یه انشا بنویسم مثل چهارم دبستان که میگفت " پاییز را توصیف کنید"نیشخند

( با این تفاوت که چهارم دبستان هر چی درباره پاییز فکر میکردم می دیدم به جز صدای معلم که میاد درس میده و گهگاهی تیکه های بی مزه می پرونهخمیازه که مثلا بچه ها بخندن چیزی به یادم نمیاورد! یا سختی صبح از خواب دلپذیر بلند شدن و بعد از ٣ ماه خوردن وخوابیدن و فراموش کردن معلومات جدا مفید سال قبلی رو !!!)

ولی حالا :

پاییز یعنی برگهای خشک وخوشرنگ زرد و نارنجی و قهوه ای و قرمز و هزار تا ترکیب از این چند تا رنگ( یه طیف خیلی گسترده از زرد خیلی روشن تا قهوه ای خیلی تیره) که یا به درخت چسبیدن یا روی زمین یه فرش خوشرنگ تشکیل دادن

قشنگترین لحظه های پاییز یعنی وقتی که روی این خوشرنگ ها قدم بزنی و خش خش صداشونو بشنوی و قارقار کلاغ های بالای سرتو .( باور کن قارقار کلاغ توی پاییز به اندازه چهچه بلبل توی بهار دل انگیزه فقط این بار که شنیدی دقت کن )

قشنگترین لحظه های پاییز یعنی سوز باد پاییزی رو روی گونه هات احساس کنی اونقدر که وقتی به گونه هات دست بزنی یخ کرده باشه

قشنگترین لحظه های پاییز یعنی یه سری بچه رو با کوله هاشون ببینی که با چشمای خوابالو میرن مدرسه ( این جهنم مجسمسبز )

قشنگترین لحظه های پاییز یعنی صبح زود یه زن و شوهر پیر و فرتوت وچروک رو ببینی که عاشقانه توی هوای سرد و پاییزی پارک نزدیک خونه ورزش میکنن و قدم می زنن و وقتی به هم نگاه میکنن چین و چروکی که تو دیدی رو نمیبینن و پشت این چروکیها عشق این همه سال رو میبینن. قلب

نگاه عاشقانه ( یا اغلب هوسانه !) دو تا جوون دیگه تازگی نداره (فقط اسم عشق رو کثیف میکننسبز)، یه صدایی میاد که می پرسه ۴٠ سال زیاده نه ٢٠ سال نه اصلا ١٠ سال دیگه همین جوری به هم نگاه میکنن؟سوالناراحت

حاشیه : خواستم چیزی نگم نشد آخه نمی ذارن دهن آدم بسته بمونه که !! خداییش اینایی که بعضی از این فیلم ها و سریال های مزخرف و بی سر وته رو میسازن یا می نویسن واقعا موجوداتی که پشت تی وی خونه هاشون هستن رو ببعی فرض کردن؟ عصبانییا مشمول این ضرب المثل میشن که میگه :" ببعی همه را به کیش خود پندارد"نیشخند

با اینکه همه سریالهای ماه رمضون امسال بیخود بودن و اگه هر چند روز یه بار یک ربع از هر کدوم میدیدی از سرشون هم زیاد بود ولی مزخرف تر از این" داداشی " سبزدر تمام عمرم ندیده بودم !  همون چند تا سکانس داغونی که ازش دیدم احساس حماقت فراوونی کردمکلافه،  زنهای این سریال همگی حاچ خانومای آشپز هستن که به جز آشپزون و سمنو پزون و ازدواج جوونها هیچ فکر مهم دیگه ای توی کله هاشون نیستآخ و بدتر از همه خواهر داداشی که میگه " کاظم آقا ! یه گوشواره دیدم این شکلی که انگوریه !سبز " کاظم آقا : " خب اگه بری ارث باباتو بگیری واست النگو میخرم از اینجای دستت تا اینجا " !!! تعجبخانمش هم قبول میکنه و ادامه این مهملات ... داداشی که مظهر جوانمردی توی سریاله برای رفاه خانواده سالهای مدیدی دختر عموش رو در خماری گذاشته و باهاش ازدواج نکرده ! آخه این اسوه بی انصافی کجای کارش جوانمردیه؟!!خنده معلوم نیست زمان و مکان این به اصطلاح سریال کی و کجا هست که مامانشون که بی بی باشه رو میبرن مریضخونه!! تعجبمگه عهد شاه و زوزکه که به بیمارستان میگن مریضخونه؟ یه فامیل بدجنس هم همیشه هست که آتیش بیار معرکه میشه ؛ به به عجب سریال آموزنده ای ! از اون جایی که باید تا عید فطر همگی سر هم بندی و ماست مالی بشن در کمتر از یک قسمت تمام آدم بدای ماجرا سرشون به سنگ میخوره و تغییر شخصیت میدنمتفکر و روز عید فطر همین جوری عروس و داماده که در تمامی سریالها به هم میرسنقهقهه؛ بسی عبرت در این گونه ماجراها میباشدنیشخند

یه چیز دیگه : گاهی اتفاق میافته که آدم احساس میکنه مسیر رو اشتباهی رفته اما با

بررسی تمام حالات و احتمالات و استدلال های عقلی و منطقی دلیلی بر وجود این احساس

موذیانه که مغز آدم رو میخوره پیدا نمیشه فقط تنها کاری که از آدم بر میاد اینه که بهش

اعتماد کنی و توکل.لبخند

/ 7 نظر / 15 بازدید
نیلوفر

وای من عاشقشم ... همیشه به عنوان بهترین فیلمی که دیدم ازش یاد می کنم ... بارها و بارها دیدمش ولی سیر نشدم و هر بار که می بینم چیز تازه ای ازش یاد می گیرم ... کتابشم خوندم ولی همچنان فیلمش یه چیز دیگه ست ... سریالای امسالم که یکی از یکی افتضاح تر بودن !!

شیدای شب

سلام. یه میل برات فرستاده بودم که الان معذرت میخوام چون اول کامنت دونیتو پیدا نکرده بودم

شیدای شب

واااااااااااااااااااااااااااای از سریالای امسال. بدتر از داداشی که روز حسرت بود با اون پایان مسخرش.[سبز]

ستاره

سلام......... حرف تازه ؟چیزی ندارم ... فقط خط آخرتو عشق است...جز اعتماد و توکل کار دیگه ای ندارم من هنوز م حالم خوب نیست...[نیشخند][گل][خداحافظ]

علیرضا

سلام ... ربط پرنده با پاییز و سریال ماه رمضون جالب بود! شاد باشی

ناشناس

ولی خودمونیما از پاییز رسیدی به سریال های ماه رمضون همون در مورد پاییز می نوشتی خیلی بهتر بود چون خیلی چیزا رو از پاییز نگفتی