لحظه های عاشقی

 

خیلی رادیو گوش نمی دم ولی کلا برنامه های رادیو رو دوست دارم .

بی قراران عزیز ! 5 دقیقه به اذان صبح ... بی قراران عزیز ! 2 دقیقه به اذان...

تا لحظه عاشقی 6 دقیقه باقی است !

و جمله هایی از این دست که وسط های دعای سحر می گن بیشتر آدمو به خنده میندازه تا اینکه  احساس ملکوتی بهت دست بده نیشخند

نمی دونم چرا یاد معلم ادبیات دیوانه پیش دانشگاهی افتادم که هر هفته امتحان و تست می گرفت و اسمشو گذاشته بود "وصال" !!!!! وارد کلاس میشد و میگفت آهوان گریزپا الان موقع گرفتن وصاله !!!! من و زی زی هم کنار دستی بودیم و چقدر می خندیدیم نه به خاطر حرفای معلم دیوانه! که به جرز دیوار هم میشد خندید سر هر کلاسی و به هر مناسبتی حتی خوردن پسته و آدامس سر کلاس فیزیک بنکدار ! و خوابیدن زی زی هم سر کلاس و اینکه 5 دقیقه به آخر کلاس صداش کنم !! یاد اون وقتی که زی زی واسه یکی از بچه ها دم خر درست کرده بود و بهش چسبوندیم و تا 3 روز می خندیدیم .

یاد آتیش هایی که توی دانشگاه سوزوندیم ! و به عقل جن هم نرسید که کار ماها باشه و دقیقا لذتش به همینه !

یاد وقتی که یکی از بچه ها فکر میکرد من و زی زی که پیش دانشگاهی کنار هم بودیم و با معدل خوب و شاگرد های اول تا سوم بودیم لابد تا حالا اسم آتیش سوزوندن رو نشنیدیم !

گاهی بعضی از آدما وقتی وارد زندگیت میشن باعث یه سری اتفاقات ناراحت کننده میشن انگار همه چیز حتی خنده ها رو از آدم میگیرن . وقتی سعی میکنی یه ماسک خنده یا بی تفاوتی به صورتت بزنی که اون همه پریشونی و غم رو نبینن فکر میکنن چه آدم شادی هستی و داری از خوشحالی میمیری، حتی متهمت میکنن که عشق و جوونی و زندگی رو ازشون گرفتی !! درست که نگاه میکنیم همه این قضیه ها برعکس میشه  و از اون 2 تا دو نقطه دی پیش دانشگاهی حالا دیگه هیچی نمونده . زی زی خیلی بدتر . براش نگرانم .

خونه مو خراب کردی / خونه ات خراب ای دل

چشمو پر آب کردی / چشت پرآب ای دل

دلمو کباب کردی / دلت کباب ای دل

(ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش)

/ 0 نظر / 14 بازدید