شب جمعه يکی از بهترين دوستان پدرم فوت کرد آخه مدتها بود که دياليز ميشد19.gifوقتی اين موضوع را فهميدم بعد ۱۱سال که از مرگ مادر بزرگم ميگذرد احساس کردم که از اين مرگ واقعا ناراحت شدم و ناخدآگاه گريه کردم17.gif آخه يه مدت بود مردن مد شده بود ويه عالمه از اون فاميلهای دور که من نمی شناختم حداقل هفته ای يک بار خبر مردنشان به گوشم می خورد و برايم بی تفاوت بود 04.gifآنشب که موضوع کذايی را شنيدم اصلا باورم نمی شد هنوز خاطرات رفتن به باغ دماوند دوست پدرم برايم زنده و دوست داشتنی است باغ گردو باغ سيب و گيلاس وآلبالو وفندق کمی بعد از باغ يه رودخونه و ... انگار وقتی آدم بزرگ ميشه همه خاطرات خوب به همراه آدمهای خوب درست مثل روزهای خوش کودکی پر می کشه ودور می شه چرا !!!!اگه اين بزرگ شدنه من اونو دوست ندارم33.gif31.gif

/ 5 نظر / 2 بازدید
mina

کلک...نکنه بخاطر گيلاس و سيب دوستش داشتی؟؟...

زهرا

تسليت ميگم:(....راستی مينا هم راست ميگه ها!!!

پیام

سلام / ممنون که بهم سر زدی / در عين سادگی قشنگ می نويسی/ شاد باشی