امیدواری

 

هیچ وقت زندگیم به اندازه یک ماهه اخیر استرس و دلشوره نداشتم . هیچ وقت به این اندازه امیدم رو از دست نمی دادم . انگار صد سال بزرگتر شدم نه نه هزار سال ! یه پا "نوح" شدم واسه خودم نیشخند هیچ وقت اینقدر، خدا رو گم نمی کردم . تمام تلاشم رو کردم که قرص آرام بخش نخورم ، قبلا چند بار خورده بودم خیلی بده آدم معتاد میشه ، یه آرامش موقتی ،بعد از خوردن این قرص ها انسان دچار افسردگی میشه و تا جایی که میشه نباید خورد مگر به اجازه یه دکتر درست و حسابی که نخواد از شر مریضش راحت بشه و بیخودی قرص نده .

 یه سخنرانی میگفت چه معنی داره شیعه علی قرص ضد افسردگی بخوره ؟ راست میگفت .

به همون سرعتی که دچار یاس و ناامیدی میشدم بازم به حال عادی بر میگردم . اگه دنیام رو سرم خراب بشه هنوز خدا هست . همیشه هست . همه وقت هست . هر قدر باهاش حرف میزنم خسته نمیشه . حرفای تکراری هم خسته اش نمی کنه . غر میزنم هم خسته نمیشه . برای هر کی درددل کنی خسته میشه . برای دکتر و مشاور بگی همش میخوان اصل قصه رو پاک کنن ! چی میگن بهش ؟ آهان صورت مسئله رو پاک میکنن و خودخواهی رو تلقین میکنن . یعنی به فکر خودت باش و اگه دنیا از دستت شاکی شد خب شد دیگه تو به فکر خودت باش که به آرامش برسی . یه آرامش ناپایدار .با مشاور موافقم ولی نه برای همیشه . یه جایی نوشته بود که در کشورهای دیگه به این مشاور ها میگن سطل زباله !!! یعنی هر قدر می تونی براش حرف بزنی که تخلیه روحی بشی !!

با اینکه دیر به این نتیجه رسیدم ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است! احتمالا یک مشاور خیلی خوب میتونه جواب سوال های ذهن منو بده !

هر اتفاقی بین 2 نفر بیافته ، نفر سومی که دیده و شنیده فقط خداست . حالا اگه آسمون و ریسمون رو بهم ببافی تا بخوای به یکی حالی کنی که چی شده و چی نشده ، عمرا آخرش نمی فهمه !! البته آدم برای همون لحظه ها احساس راحتی میکنه . در یک هفته گذشته امتحان کردم و برای چند نفر حرف زدم : دوست پیش دانشگاهی ، یک دوست دانشگاه ، مامانم . هیچ اتفاقی نیافتاد در اصل ماجرا . همون لحظه ها فکر میکنی یه باری از دوشت برداشتی انداختی رو دوش یکی دیگه ولی در نهایت بازم روی دوش خودت مونده !!!!

بدجوری حساس شدم ، به یه نوشته و حرف اشکم در میاد ! من اینقدر لوس نبودم ،از هر کلمه ای که بوی ناامیدی بده بدم میاد . به رنگ مشکی هم حساسیت پیدا کردم ، با اینکه مانتو مشکیه که حاشیه های جلو و دکمه هاش قرمز بودن و بیشتر از رنگای دیگه اش بهم میومد نگرفتمش و یه رنگ دیگه گرفتم.

اگه همه آدمای رو زمین جمع بشن و بخوان ناامیدم کنن ، به خدا که نمی تونن . چی میگن بهش ، روحیه ، آره همینه . فرشته

یه همسایه قدیمی توی هفته قبل فوت کرد . 85 سالش بود ، ندیدمش یک بار که خنده از لبهاش بیافته . 27 سالش بوده که شوهرش فوت کرده و چند تا بچه رو بزرگ کرده بود و همشون توی زندگیشون موفق شدن . خدا رحمتش کنه ، آدم کیف میکرد میدیدش ، بسکه مهربون بود ، بسکه روحیه داشت ، غصه عالمو میخورد ولی خنده از لباش نمی افتاد . چقدر دلش یه تیکه کوچیک از بهشت میخواست ، هر دفعه میدیدیش به این نکته اشاره میکرد ، همه روزه هاشو گرفته بود ، آردش رو ریخته بود و الکش رو هم آویخنه بود . واسه همه نوه هاش ، زن ، گرفته بود . نوه های دختر رو هم شوهر داده بود ، دیگه کاری نمونده بود . این آخری ها دیگه همش بهشت میخواست . اگه خدا نخواد این آدما رو ببره بهشت پس کی رو میخواد ببره ؟ یه نفر هم ازش شاکی نبود ، همه راضی بودن . یه دفعه هم از زبونش غیبت نشنیدم با اینکه عروس کوچیکش اذیتش میکرد ولی یه بار هم شکایت نمی کرد و همش میگفت خوبن ، همه خوبن . آدمای خوب همه رو خوب میبینن .

گر امیدم نماند وای جانم     که بی امید یک ساعت نمانم   

 

 

...
? تلخون | در ۱۳۸۸/٦/٢ |   | حرف تازه و کهنه ()