یه نفر داره توی زندگی من موش می دواند !!!

 

از هر راهی که میرم به بن بست می رسم ، چرا ؟سوال

یه شخص سومی هست که داره چهره منو خراب می کنه ؟ یا نیست ؟ آخه من که تا حالا کاری نکردم ، من که بد کسی رو نخواستم ، ای کاش یه کار خیلی بدی انجام داده بودم اون وقت این همه دلم نمی سوخت ، اون وقت به خودم می گفتم حقمه ، ولی حالا چی ؟؟ واقعا حقم نیست ناراحت خودمو دلخوش کردم که لابد خدا داره آزمایش میکنه ، چرا آزمایش من این همه سخته؟

اگه یه روزی بفهمم واقعا شخص سومی داره توی زندگی من موش میدوونه ، داره منو خراب میکنه ،با سرنوشت من بازی می کنه ، هیچ وقت ازش نمی گذرم و حلالش نمی کنم . فقط خدا کنه که هرگز این شخص وجود نداشته باشه که علیرغم تمام این موضوع که کینه ای رو  به دل نمی گیرم ،ناچار میشم گذشت نکنم. فقط خدا کنه شخص سومی نباشه .

خدایا تو که خودت شاهدی من هیچ وقت خطا نکردم ، من چه چیزی رو باید بفهمم که نمی فهمم ؟؟؟؟؟ یه راهنمایی ، یه کمکی چیزی !!!  خدایا من که پیامبر نیستم بهم وحی کنی ، یه راهی جلوی پام بذار ، هر طوری که خودت صلاح می دونی ، می خوام از این همه سرگردانی رها بشم .

سال ٨٢ که اسم اینجا رو گذاشتم جزیره سرگردان ، جزیره بودم ولی سرگردان نبودم ، حالا هم جزیره هستم ولی سرگردان شدم . سرگردانم کردن .اصلا گاهی به خودم شک می کنم که وجود خارجی دارم یا نه ؟ روز 2 شنبه هذیان می گفتم و گریه می کردم بسکه حالم بد بود یادم نیست چند ساعت گریه کردم ، روزه بودم ولی وقت افطار هیچی از گلوم پایین نمی رفت ، فقط 10 تا لیوان چایی و آب خوردم و تا صبح خوابم نبرد . تا حالا شده احساس کنید حتی خودتونم یک خیال هستین ، یا توی خیال کسی دیگه هستین ؟ تا حالا شده کسی به شما به چشم مینیاتور * نگاه کنه ، یعنی خودت رو نخواد ، خیال تو رو بخواد !!!  حتی برای 2 روز احساس کردم بدن ندارم ، جسم نیستم !!! نه نه !! من هم روح دارم ، هم جسم دارم ، من واقعی هستم . من هستم . همینی که راه میره . حرف می زنه .بعد از 2 روز احساس کردم این طوری نبوده . من نمی خوام توی خیال باشم ناراحتمن دنیای واقعی رو دوست دارم ، دنیایی که توش زندگی می کنم ، با همه خوبی ها و بدی هاش .  دست خودم نیست نمی تونم سفره دلمو برای هر کسی باز کنم . 2 بار همچین کاری کردم و پشیمون شدم : دفعه اول واسه خواهرم که تا همین الانم میگه بی خیال شو ! ولش کن !!! دفعه دوم روز 2 شنبه بود که اصلا نمی دونستم کی هست !!! اونم بهم گفت تو داری فکر و خیال میکنی یا توی خیال یه نفر دیگه زنده ای که واقعیت تو رو نمی خواد !!!!!

*مینیاتور : طرح خیال

حاشیه 1:چند بار دیگه هم که توی رو در بایستی خانوادگی قرار گرفته بودم مجبور شدم قبول کنم که چند نفر بیان خونه !!  خواستگاری !!  توی همین هفته هم قراره بیان !!نمی دونم چرا همه اینقدر از این استقبال کردن، به خاطر آشنایی قدیمی بودنه ؟ بعد از طلاق خواهر دومم اصلا یادم نیست مامانم از یک داماد به نیکی یاد کرده باشه , ولی این دفعه مامانم هم خوشحاله !!! واقعا که رمز موفقیت یک داماد در خانواده ما فقط و فقط رضایت قلبی مامانمه و بقیه مشکلات به خودی خود حل میشه!! حالا اصلا من ندیدمش ولی عمه بزرگم همش از محسنات ظاهری و باطنی این فرد مجهول صحبت میکنه و به من میگفت میاییم شیرینی خورون ایشالا !!!!!  خندهپدیده ای به اسم خواستگاری، چیزی که همیشه حالم بد میشدسبز و علیرغم همه معادلات ذهنی ام که از این راه واسه ازدواج کردن بدم میومد و وقت تلف کردن واسه 2 تا خانواده می دونستم با توجه به اینکه ممکنه 50 نفر هم بیان و آخرش با یکی دیگه آشنا بشی همین طوری که بیشتر از 50 نفر !!!( اینا رو خودم شمردم واقعا 54 نفر اومدن خونه به غیر از اونایی که خونه نیومدن ! ) واسه خواهر بزرگرم اومد و در نهایت با همکارش آشنا شد و ازدواج کرد!!!! 

حاشیه 2 :پدیده ای به اسم شوهر اصلا بد نیست فقط باید دوستشم داشته باشی یا نه ؟؟؟؟؟(نمیشه که ! انگار میوه فروشیه که یکی رو انتخاب کنی از بینشون ! البته من که واسه خرید میوه فروشی نمی رم ولی از کنارشون که رد می شی روی میوه ها که خوشگله ولی اونطرفشون ممکنه گندیده و کپک زده باشه و تو نفهمی !! چرا هر چی دلت می خواد همون نمیشه !! تا کی می تونم به این راه ادامه بدم ، دیگه نمی تونم .زهرا میگه خواستگاری راه بهتریه !!! زهرا میگه تو همیشه زیادی فکر می کنی ،خواهر دومم هم همینو میگه ، خب به من چه ! فکرا خودشون میان ، من که نمی تونم جلوشونو بگیرم .  من دیگه هیچ چیزی نمی دونم !  نمی دونم . علی الخصوص که یه نفر با خیالت زندگی کنه و هرگز تو رو نخواسته باشه .

 حاشیه 3 :به قول مادربزرگه خدا بیامرزم: مردا خوباشون به درد ته دیگ میخورن و بدهاشون به درد زیر دیگ !!!نیشخندتازه با اینکه مامانم همیشه میگه که پدر خدا بیامرزش از بهترین شوهر های کره زمین بوده بازم مادربزرگم اینو میگفته ، لابد راست میگفته نیشخند

شاید شماره 1 : شایدم اصلا ازدواج کرده و همه چیزایی که درباره من می نویسه خیالاتش باشه !!! یه مرد زن دار تو رو دوست داشته باشه !سبز حتی فکرش آدمو دیوانه می کنه ! چقدر چندش آوره که تو یه معشوقه باشیسبز . اونم یک معشوقه ذهنی و نه واقعی !!!!

شاید شماره 2 : گاهی هم فکر میکنم توی تیمارستانه و تیمارستان هم wireless کردن و همیشه  online هست این آدم !!!!تعجب

شاید شماره 3 : همون وجود شخص شماره 3 هست که اول توضیح دادم.

شاید شماره 4 : شاید خوابم ولی این شاید وجود نداره چون من بیدارم تا حالا هم هزار بار بازومو نیشگون گرفتم و خواب نبودم. مخصوصا همون روز 2 شنبه کذایی !

شاید شماره 5 :  چه می دونم توی زندگی اون چی میگذره ! راهی هم برای فهمیدنش وجود نداره چون جواب نمی ده !!! واسه چی باید حدس بزنم که چه اتفاقی افتاده یا نیافتاده ؟؟؟ سرم درد میکنه بس که به این شاید ها فکر کردم ، شاید های زیادی بود که دیگه یادم رفته !

 

و در نهایت امید دارم به رحمت خدا .خواهرم اینو میگه که هر چی خدا داده رحمته و نداده هاش حکمته . لابد همینه دیگه که اینجوری میشه . مگه توی این شرایط به جز توکل راهی هم مونده که نرفته باشم .

...
? تلخون | در ۱۳۸۸/٥/۱٧ |   | حرف تازه و کهنه ()