سال گاو ؛سال نو ؛ سال من !

 

 اول از همه سال نو مبارک باشه و دوم از همه ! سال تولد من مبارک باشه نیشخند

بادی که درخت ها و برگ ها رو حرکت می داد حالا داره شونه های من رو نوازش می کنه ، از پنجره بازی اومده که سعی می کرد صندلی کناری رو حرکت بده و با کنار بردن صندلی کناری راه باد رو هموار کرد ، با اینکه هنوز اسفند بود سردم نمی شه اصلا ، چون از دم دمای بهار اومده ، آسمون اونقدر تاریک هست که نفهمم برای چند دقیقه اونقدر سخاوتمند شده تا بتونم بوی خاک نم خورده رو استشمام کنم ، باد صداهای اذان رو از مسجد هدیه می داد تا گوشم پر باشه از صدای باد و برگ و اذان و البته نم نم بارون .در همین حین چشم های من فقط فرمول های سنجی رو می بینه که پای تخته رژه می رن و پاک می شن و دست من اونها رو تند تند کپی میکنه و غیر از حس بینایی بقیه حواس پنج گانه بیرون پنجره پشت سرم سیر می کنند ! تصور کنید دیگران بتونن افکار شما رو بخونن و هم چنین شما افکار دیگران رو ، در این صورت من اولی آدمی هستم که یک " آنتی فکر خوندن" کشف می کنم ! وگر نه شاید در طول این همه سال حداقل 1000 بار از کلاس پرت شده بودم بیرون !!!

دلم نمیومد بندازمش دور ، انگار یه قسمت مهمی از ذهنم رو انداختم توی سطل زباله های خشک ! انگار 1000 سا نه 2000 سال قبل از میلاد این اتفاق ها افتاده بود ! یه گذشته خیلی خیلی دور  ، شب چارشنبه سوری که صدای ترکوندن خیابونها به گوشم می رسید داشتم یه سری کتابهای بی خود رو دور می ریختم چشمم به تعدادی از سررسید ها و دفتر های چرک نویس خورد که قدیم ها بعضی از درس ها رو پاکنویس می کردم ، نمی دونم چرا تا حالا دور نریخته بودمشون ، حاشیه همشون پر بود از حرف و غیبت و جملات خنده دار ، بعضی صفحه ها نقطه بازی بود ! چارخونه بازی و بازی های متنوع دیگهنیشخند خنده  کاشکی حاشیه های کتابهایی بود که نمی خواستم دور بریزم ، آخه این همه چرک نویس رو نمی شه نگه داشت ، البته به میزان کافی همون موقع ها توی دفتر خاطراتم نوشته بودم ؟؟؟ ولی اینها حرف های سر کلاس بودن ، شوخی ها و خنده ها . مخصوصا اگه افرادی در اطراف نزدیک نشسته بودن که دیگه نمی شد صوتی حرف زد باید مکتوب حرف می زدیم شیطان

حاشیه 1 :یه چند وقتی هست که محبت خونم خیلی زیاد شده و تقریبا همگان از تشعشعات لطف و مرحمتم بهره مند میشنقلب البته آدم دلش می خواد به بعضی ها خیلی بیشتر از اینها محبت کنه ولی نمی شه دیگه ناراحت

حاشیه 2 :خواستم شکایت کنم دیدم عیده پاکش کردم ، خواستم گله کنم گفتم شاید من اشتباه میکنم پاکش کردم ، خواستم حرف کنایه دار بزنم دیدم مثل خنجر زهرآلود تیزی شده که وقتی به انگشتام خورد داشت سوراخ می کرد چه برسه به دل دیگران ! پس پاکش کردم . خواستم غر بزنم دیدم اسمش رو گذاشتن ناشکری ! اونم پاک کردم . مدتیه فکرم رو مشغول کرده و تنونستم جوابی پیدا کنم ؛ آخه مساله ریاضی پیچیده ای نبود که ! یه سوال ساده بود : اگه یکی که خودش رو دوست می دونست جواب یه msg ساده سوالی رو نده ، چه معنی میده ؟ فراموشت کرده ؟ یا اصلا انقدر ارزش نداشتی که حتی جوابت رو بده؟ ( این دو تا گزینه بعد از بررسی هزار تا گزینه دیگه محتمل تر به نظر رسید) هیچوقت دوست نداشتم وجود خودم رو به دیگران تحمیل کنم ، هنوزم دوست ندارم . از اینکه این کار رو کردم ناراحتم .

حاشیه 3:شده تا حالا خواب ببینید که اتفاق نا خوشایندی افتاده و دلتون خواسته از ته دل فریاد بزنید این جور مواقع صدا از حنجره خارج نمی شه و هر کاری می کنیم صدامون شنیده نمیشه وقتی چشم باز می کنیم می بینیم چشمامون از اشک خیس شده و از اینکه صدا از گلومون در میاد خوشحال می شیم ، یک آخیش از ته دل میگیم که خدا رو شکر همش خواب بود، آدم چه احساس بدی رو در اون لحظه تجربه میکنه ، حالا وقتی این حالت توی بیداری،هر روز و هر ساعت، اتفاق می افته تکلیف آدم چیه ؟سوال نکنه این بیداری ما یه جور خواب باشه ؟متفکر همش به این فکر می کنم یه روزی باید از این خواب بیدار بشم بالاخره که بتونم فریاد بزنم.

...
? تلخون | در ۱۳۸۸/۱/٧ |   | حرف تازه و کهنه ()