تلخون

 

دلم خواست اسمم عوض بشه به همین خاطر اسم این پست شده تلخون.وقتی یکی دکترا میگیره بهش میگن دکتر ، استاد، یا تخصص میگیره بهش میگن متخصص ، یعنی گذار از یک مرحله به مرحله دیگه ( می دونم که اینها القاب هستند ، منظور من اینجا از اسم همون لقبه ) گرچه تلخونی که توی سبزی خوردن می ذارن یا خشکش می کنن و توی بعضی از غذاها می ریزن هم خیلی خوشمزه و خوش عطره ، اما منظور من از این تلخون اصلا اون تلخون نیست! گرچه می تونه یه جورایی شبیه هم باشه.نیشخند

آیا می دانستید که : یول

انسان های اولیه دندونهاشون خیلی بیشتر از ماها بوده یعنی ٣۶ به بالا !! یعنی مغز کوچکتر و فک بزرگتر ( بیشتر لازمشون بوده ) ، در طول تکامل انسان این دندونها تحلیل رفتن و به شکل فک امروزی در اومدن یعنی دندونهای عقل بازمانده همون تحلیل رفته هاست !! به همین خاطره که کاملا بی فایده هستن و وقتی داخل لثه هستن مجبور به جراحی میشیم. تصور کردنش هم خنده داره که انسان های اولیه چه قیافه های مضحکی داشتن با یه دهن گشاد و پر از دندون که البته چون مسواک هم نمی زدن احتمالا دندوناشون سبز یا زرد بوده قهقهه

پارسال سه چهارم عقلم رو از دست دادم و یک هفته قبل یک چهارم باقیمونده ، و الان میشه گفت کاملا بی عقلم !!زبان ( شاید واسه همینه که تازگی ها کارهای عجیبی ازم سر میزنه )  می شه به جای واژه جراح دندون عقل از واژه قصاب یا شکنجه گر ساواک هم استفاده کرد ! مثلا روی در مطب بزنن : به اتاق شکنجه خوش آمدید ! چون می خواهیم شما را قصابی کنیم . با اینکه در همون زمان هیچ دردی احساس نمی شه اما من ترجیح می دهم کاملا بی هوش باشم تا حرکات دست و حرفای جراح و دستیارش رو نبینم و نشنوم !نگران تازه صدای اون چیزی که باهاش لثه شکافته می شه از همه بدتره نگران

به خاطر اینکه دهنم ورم کرده بود ،تا چند روز که آیینه رو نگاه می کردم به جای صورت خودم یه فندق خیلی بزرگ می دیدم و دو ساعت به این قیافه مسخره می خندیدم  قهقهه    ( کارتون شهر آجیلی رو دیده بودین؟)

حاشیه ١ :

چند وقتی بود از یکی از دوستام خبر نداشتم یعنی با خودش حرف نزده بودم ، شاید ٣ ماه یا همین حدودا ؛ فقط می دونستم از کارش معلق شده و معلوم نیست برگرده یا نه ، وقتی با بچه ها قرار داشتیم و طبق معمول کنسل شد!( که البته این بار تقصیر زهرا بود چون گوشی اش رو طلاق داده و وقتی باید باشه نیست! ) به همون دوستم که زنگیدم دیدم خیلی کپک زده ! و بیشتر از اونی که باید ناراحت باشه ناراحت بود. فکرش رو هم نمی کردم ؛ فکری که من کرده بودم این بود : دیگه بی خیال دوستاشه و خبری ازش نیست ! کلی روحیه بهش دادم ( وقتی نمی فهمن و گواهی دانشگاه هم قبول ندارن ، همون بهتر که با این زبون نفهم ها کار نکنه!) آخر حرفامون حالش خیلی بهتر بود ( خوبه اگه بلد نیستم به خودم روحیه بدم به دیگران زیادی روحیه میدم) فقط دونستم که وقتی فاصله ها زیاد می شه ، سوء تفاهم ها خیلی خیلی زیادتر میشه.

حاشیه٢:

 "چند تا ( مثلا ۵،۶ تا) میمون را می اندازند توی یک قفس . یک نردبان گوشه قفس است و یک موز ( یا نارگیل یا هر چیز دیگری که دیگری که میمون ها دوست دارند) بالای نردبان . میمون ها موز را می ببینند و یکی شان شروع می کند به بالا رفتن از نردبان . دستش که به موز می رسد ، روی سر بقیه آب سرد می ریزند  یا آب داغ یا بالاخره کاری می کنند که زیاد میمون پسند نیست. آب را آزمایشگرها می ریزند؛ همان آدم هایی که از بیرون قفس به رفتار میمون ها نگاه می کنند. دفعه بعد که موز را بالای نردبان می گذارند، باز یکی بالا می رود و باز بقیه خیس می شوند . بار سوم چهارم ، دیگر کسی از نردبان بالا نمی رود . میمون ها تصمیم می گیرند که موز به خیس شدن یا سوختنشان نمی ارزد . میمون ها از دور موز را نگاه می کنند .بعد اتفاق تازه ای می افتد ؛ یکی از میمون ها را از قفس بیرون می برند و میمون تازه ای به جایش می آورند . میمون از همه جا بی خبر موز را که می بیند ، می خواهد از نردبان برود بالا اما بقیه می ریزند سرش و می کشندش پایین و آنقدر می زنندش که بفهمد این موز یک موز معمولی نیست . میمون ٢_٣ بار کتک می خورد بدون آنکه چیزی از ماجرای آب بداند . حساب کار دستش می آید و به جمع تماشاچی های هراسان می پیوندد . این کار را ادامه می دهند ؛ هی میمون قدیمی از قفس بیرون می برند و به جایش میمون بی خبر از همه جا اضافه می کنند . دوباره موز و دوباره نردبان و دوباره کتک و دوباره جمع یکدست میمون های حریص هراسان و بالاخره زمانی می رسد که هیچ کدام از میمون های قفس ، هیچ وقت خیس نشده اند ، هیچ کدام قصه موز و آب را نمی دانند . هیچ کدام نمی دانند که چرا نباید طرف موز بروند ؛ فقط می دانند که نباید بروند ؛ می دانند که اگر بروند کتک می خورند؛ از طرف بقیه ای که خودشان هم نمی دانند چرا کتک می زنند یا کتک می خورند. حلا موزی هست و قفسی و میمون هایی که هیچ وقت طرف موز نمی روند ، بدون اینکه بفهمند چرا؛ بدون اینکه بدانند این موز چه مرگش است یا خودشان چه مرگشان است!

روزی ، روزگاری کسی به هوای رسیدن به چیزی از نردبانی بالا رفته است و ما هنوز از ارتفاع می ترسیم .    ( همشهری جوان ؛ شماره ٢٠٣)  "

 

 

...
? تلخون | در ۱۳۸٧/۱٢/٧ |   | حرف تازه و کهنه ()