گل یخ

 

 

دلیلی نداره که چون من ازاین گل خوشم میاد و همینطور بابام و به همین خاطر از وقتی یادمه زمستونا میدیدمش بقیه هم بشناسن یا دیده باشن چشمک. آخه یه بار چند تاشو گذاشته بودم توی جیبم و رفتم دانشگاه , دوستم اصلا ندیده بود و اسمش رو هم نشنیده بود.

یه بوی عجیب و در عین حال خوشایندی میده ؛ وقتی صبح یه روز زمستونی که برف میباره ، پنجره رو باز کنی و یخ بزنی عطرش توی اتاق می پیچه ، یا از خونه که بری بیرون آدمو مست میکنه ( البته من تا حالا مست نکردم که بدونم دقیقا چه حالی میشینیشخند ) خیلی کوچیکند ، چند تاشو که توی دستت بگیری تا وقتی دستاتو نشوری بوی گل یخ میده.

وقتای دیگه سال فقط برگ داره و زمستون فقط گل داره ، وقتی هوا یخ میزنه گل میده ؛ هر چی هوا سردتر باشه بوی بیشتری داره!

یه عالمه شاخه خشک با یه عالمه گل های ریز ریز ؛ به محض اینکه آفتاب میخورن شروع میکنه به پژمرده شدن!

 

"گل یخ :

درختچه ای است به ارتفاع 5/1 تا 2 متر ؛ از تیره گل یخها که دارای برگ های پهن و دراز و نوک تیز و درخشان است.گلهای آن زرد رنگ و خوشبو می باشند و در زمستان شکفته می شوند(علت وجه تسمیه) همه شاخه های این درخت در فصل زمستان از گل پوشیده می گردند و برگ هایش در اواخر فروردین ظاهر می شوند؛زهر الشتاء ،قیش چیچکی ،درخت گل یخ

فرهنگ فارسی _ دکتر محمد معین _جلد3 _صفحه 3352 "

 

 

 حاشیه ١: کلی روایت و حدیث و اینا وجود داره که اشک ریختن برای امام حسین ثواب داره و اونم گریه و غصه ای که از ته دلت بیاد نه به خاطر ثوابش ! ولی من که هیچ جایی ندیدم یا نشنیدم که جیغ زدن و زوزه کشیدن کنار گوش بغل دستیت ثواب داشته باشه !تعجب حالا ١٠ ،١٢ بار جیغ زدی و گوشم رو کر کردی،فدای سرت ! دیگه چرا به مدت ١ ساعت روضه و نوحه ، زوزه می کشی ؟؟؟!!!!

آخرش که چراغ ها روشن میشه و تو فکر میکنی کنار دستیت داره توی دریای اشک هایی که ریخته غرق میشه ! نگاهش که میکنی می بینی حتی مژه هاش خیس نشدن!!!!!!تعجب

 

 

حاشیه ٢ : " اینا عرب اند ، اینا سنی اند ، برن بمیرن ، اصلا حالم ازشون بهم میخوره ! دارن پول نفت ما رو میریزن توی شکم این عرب های شکم گنده ، همین جا دارن مردم خودمون رو میکشن!!"

هزار بار این جمله ها رو شنیدم از آدمهایی که انگار دلهاشون از سنگ شده ،آخ یعنی تو میتونی تیکه تیکه شدن یه عده بیگناه رو ببینی و فکر کنی حقشونه؟؟؟!!! اون بچه ها رو دیدی ؟(بأی ذنب قتلت؟) اونی که این حرفا رو میزنه و آدم های بدبخت و بیچاره خودمون رو مستحق تر میدونه، عمرا حاضر نیست یه قرون به همون مستحق هم مسلک و همشهری و هم دین خودش کمک کنه.

فکر کن اصلا مسلمون نیستی ، یا اینکه هیچ دینی رو قبول نداری ، آدم که هستی ! اونم نیستی ؟!!! متفکرببین چند سال قبل سعدی میگه : " تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی "

کسی هم نگفته اینجا خیلی گل و بلبله و همه چیز عالیه ! ولی حداقلش اینه که دیگه توی خونت نشستی روی سرت بمب فسفری و موشک نمی ریزه !

 

حاشیه ٣ : جل الخالق !! به حق چیزای ندیده ! قبل اولین امتحانمون دیدم روی برد نوشته کارت امتحان دریافت کنید !!! روی کارت امتحان تمام عکس و مشخصاتت که هست که برای هر امتحانی یه سالن مخصوص و یه شماره صندلی که سر هر امتحان عوض میشه !! ( به هیچ وجه من الوجوهی کنار دوستت نمی افتی نیشخند) رفتیم امتحان بدیم میگه تا ۵ دقیقه دیگه از این میز این طرف تر نمی تونید جلو برید ! بعد از ۵ دقیقه : اینا چیه با خودتون میبرید؟ کیفاتونو به طبقه پایین به اتاق امانات بدید و شماره بگیرید ! بعد از این هفت خوان حالا دیگه میتونی وارد بشی ، برای چند متر مربع مساحت ٧ تا مراقب داره به طوریکه هر کدوم بالای سر یک الی ٣ نفر قرار می گیرن و ۴ چشمی نگاه میکنن، در ضمن اینکه سالن به انواع و اقسام دوربین مجهزه ! چه خبره ؟ چه آدمای خشنی داره اینجا ، انگار میخوان دزد بگیرن !!!قهقهه

تازه همه این اتفاقات وقتی دردناک تر میشه که توی تاکسی که تا دانشگاه رفتی یهو آخر راه بفهمی که ای دل غافل این صندلی کاملا خیسه   و تمام لباس هات خیس شده باشه و نم کشیده باشه و برگه امتحان رو به شکل حموم و ماشین لباسشویی و خلاص شدن از شر لباس هات ببینی ، در همین حال یه دیوونه فن رو خاموش کنه و تو لرز بگیری ، یه آدم بدبو هم بیاد صندلی کناری بشینه و تو خفه بشی و نفست بالا نیاد !سبزسبز چون بچه های کارشناسی هم توی سالن هستن ، ۶۵ بار استاداشون در  رو باز و بسته کنن !! به به چه امتحانی ! لذت بردم از این همه خوشی ! هنوز نمی دونم چرا و چطوری زنده ام ؟؟؟؟سوال

 

 

حاشیه ۴ : همه تلاش هام بیهوده است ، دیگه نه فقط پاهام که دو بال خیالم خسته شدن و رمقی ندارن ، تلاش برای پیوند دادن گذشته به آینده کار عبثی شده که ساعتها و روزها و هفته ها و ماهها جسم و روحم رو فرسوده ، اونقدر که دیگه توان بلند شدن ندارم .

هر بار که پرواز کردم و اوج گرفتم ، درست در لحظه اوج پرواز انگار پسر بچه شیطونی با تیر کمونش بال هامو نشونه گرفت و سقوط کردم تا اینکه آخرین بار پرهامو قیچی کرد ، حالا نه پایی برای رفتن مونده و نه بالی برای پرواز کزدن .

(پشتم مثل همیشه به خدا گرم بود ، از خودش کمک خواستم ولی این بار تنهام گذاشته ، نکنه اینا همش یه نشونه از طرف خودشه؟نشونه ای بر اشتباه بودن مسیرم ، نشونه ای برای اینکه از یه جایی زدم به جاده خاکی و خودم نفهمیدم )

می خوام به جای ساعتها پرواز و راهپیمایی های بیهوده برای یکبار و یکساعت هم شده گوشه ای تنها باشم ، به خودم و به وجودم و اکنون فکر کنم ، یه جایی که اگه چند ساعت هم بودی نه صدایی بشنوی و نه در اتاقت رو بزنن و هیچ بشری رو ببینی ؛ یه جای خیلی دور و خیلی پرت مثل یه جزیره، مثل یه غار توی یه جنگل ! این آرزو درست مثل زمانیکه دلم میخواست یه بچه ببر توی خونه نگه دارم احمقانه به نظر میرسه . حالم از خودم بهم میخوره ، زندگیم سرشار از حماقت شده.

(این توجه بعدا اضافه شده ,وقتی حالم خوب نیست این جور حاشیه ها زیاد از ذهنم بیرون میادنیشخند وگرنه:" من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک"نیشخند!)

...
? تلخون | در ۱۳۸٧/۱۱/٧ |   | حرف تازه و کهنه ()