سالگرد

امروز درست یک ساله که فارغ التحصیل شدم گرچه از اول دانشگاه همیشه فارغ از

تحصیل بودمنیشخند

پرده اول : درخت ها سبز سبز هستن , جلوتر که می روم یه ساختمان با آجر هایی 

که نمی دونم چرا برای بار اول اینقدر قرمز به نظرم اومد سوال ولی بعدها هر چی نگاه 

کردمدیدم اون جوری که فکر می کردم قرمز نیست ! زبان

این دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران بود که تازه یه ساله فهمیدم به "Economics park" 

معروفه! خنده

بابام رو می بینم که روی نیمکت حیاط میشینه تا من برم برنامه کلاس ها رو بگیرم , آخه

نسبت به مدرسه های قبلی , دانشگاه دورترین مدرسه ای بود به خونه که من قبول

شدمنیشخند

یادمه کارم طول کشید و بابا ٢ ساعت روی نیمکت نشسته بود ! ( قربونش برم , چقدر

این بابابها دختر های گلشون رو دوست دارن قلب)

پرده آخر : همه جا شلوغه و هر کدوم از بچه ها دارن یه کاری واسه جشن انجام

میدن, ماما و بابا ها کم کم دارن میان که ببینن دسته گلهاشون چه دسته گلی آب دادنتشویق

و ۴ سال درس نخوندن بچه هاشونو جشن بگیرن !خنده برنامه ها پشت سر هم انجام

میشه( من اون روز در عوالم دیگری سیر می کردم ) و در نهایت لوح و عکس و تمامبامن حرف نزن

 

چه نمایشنامه طولانی ای بود به مدت ۴ سال ! خوش به حال

خدا که اینقدر حوصله داشته این همه نمایشنامه ها رو سر هم

می کرده , اونم از روز ازل !نیشخند

 

هر چی فکر می کنم که یه فیلم از توی مغزم راه بره جلوی چشمام نمی شه , از روز

جشن هر چی یادم می افته همش اسلایده ! انگار همه چیز مرده بود و هیچ چیز حرکت

نمی کرد , فقط یه عالمه اسلاید از جلوی چشمم رد میشه!متفکر

در روز های اخیر : به همین راحتی شایدم با ناراحتی کنکور ارشد رو خراب کردم ,

آخه اصلا بعد از نتیجه ها ناراحت نشدم, افسردگی هم نگرفتم, نمی دونم چرا؟سوال

حتی یه روز صبر کردم گفتم شاید شوکه شده باشم ولی نبودم , یعنی تا اونجایی که

خودم رو می شناختم باید کلی غصه می خوردم ولی نخوردم!مژه

به احتمال ٩٠% شهرستان قبول میشمسبز این کلمه شهرستان واسه من شده یه

کابوس وحشتناکناراحت فعلا حوصله ندارم بهش فکر کنم هر وقت شهریور شد فکر میکنمنیشخند

ای کاش وقتی میخوام یه تصمیم اساسی بگیرم یکی پیداش میشد و بهترین تصمیم رو

می گرفت و خیال منو راحت می کرد اوه

جدا که قدرت تصمیم گیری در من " صفر " که نه ! زیر صفره نگران

مضحکه که بهد از مدتها فکر و خیال , دست آخر هیچ راه حلی پیدا نمی شه !قهقهه

این پرشین بلاگ دیوونه شده هزار بار ویرایش میکنی آخرش درست نمی شهعصبانی

 

 

...
? تلخون | در ۱۳۸٧/۳/٧ |   | حرف تازه و کهنه ()