ای زندگيه ديگه!

از هر گوشه از زندگیم :

اول : آخ جونمی دیروز توی حذف و اضافه 20 واحد برداشتم همونایی که می خواستم بماند که به خاطر مشکلات اضافه کردن ظرفیت کلاسها یه سکته ناقص زدم! جدی میگم یهو سمت قلبم شروع کرد به تیر کشیدن خیلی هم طولانی بود احتمال دادم سکته باشه دیگه!

دوم: سال سومی شدیم چقدر پررو شدیم از وقتی که استاد یکی از درسای مهم شد رییس سازمان برنامه و بودجه این ترم دیگه اون درسو ارائه نمی ده و فقط یه استاد کپک زده مونده که ترم پیش بوده و این ترم و ترم آینده هم به احتمال خیلی زیاد می باشد این سه هفته قبل از حذف و اضافه کار من و دوستم شده بود جمع کردن امضا که بابا واسه درس به این مهمی یه استاد دیگه هم بیارید تازه فقط همین یه درس نیست که آخه گناه ماها چیه که استادامون پست و مقام میگیرن ما میمونیم با درسای مهم واستادای بد! ولی این بار از بس که استاده خفنه دیگه کارد رسیده بود به استخون . ولی خداییش بس که رفتیم دنبال رییس آموزش و مدیر گروه و اعتراض کردیم آخرش قراره ترم دیگه یکی رو بیارن دیگه باره آخری به گمونم رییس آموزشه وقتی منو دید حتما میخواست خفه ام کنه . اما خداییش همه فقط حرف میزنن و معترضن موقع عمل که برسه هیشکی پایه نیست همین آدمایی که هر روز توی خیابون و ماشین و ... میبینی که دائم مینالن و نفرین میکنن موقع عمل اولین کسایی هستن که کم میارن چون چرخوندن زبون توی دهن هیچ زحمتی نداره

سوم: به به به به بالاخره دارم میرم کارآموزی توی یه دونه کارگذاری بورس خوشحالم که خیلی هم به رشته ام ربط داره بماند که هرچی که آدم توی دانشگاه بخونه اصولا سر کار به درد نمی خوره چون همه اش تئوریه

چهارم: تا چند سال قبل ماه رمضون که میشد اول بد بدختی هام بود به عنوان یه کاری که واجبه انجام میدادم تا تموم بشه همیشه میگفتن ماه مهمانی خدا با خودم میگفتم چه کشکی کدوم مهمونی انقده به آدم بد میگذره و گرسنگی میده اما 2 یا شایدم 3 سال میشه که ماه رمضونا از همون احساسات عجیب به سراغم اومده با اینکه گرسنه و بیحال میشم ولی یه ذوق عجیبی دارم نمیدونم چرا؟ تازه وقتی افطار میکنم ذوقم تبدیل میشه به یه شادی خیلی خیلی بزرگ انگار واقعا مهمونی رفته باشی که خیلی هم خوش گذشته باشه این از همون حس هایی هست که دوسش دارم یه احساس خیلی خیلی خوبیه شایدم همه همین طور باشن نمی دونم خدا کنه همه اونایی که روزه میگیرن همین طوری شاد بشن آخه من شادنبودم چند ساله که خوش میگذره

...
? تلخون | در ۱۳۸٤/٧/۱۸ |   | حرف تازه و کهنه ()