پررويی هم حدی داره

چند روز وقتی توی ماشین نشسته بودم تا بابام برگرده یه آقاهه (بگم مردک خيلی خيلی بهتره)که یه مقداری میوه دستش بود اومد طرف ماشین و داشت واسه خودش حرف می زد چون پنجره بسته بود نمیشنیدم فکر کردم آدرس می پرسه شیشه رو کشیدم پایین بعد از 5 دقیقه تازه فهمیدم داره میگه به من کمک کنین !!! یه غذایی بخرم از قیافه اش معلوم بود چه کاره اس تازه با اون همه میوه توی دستش قسمت جالبش اینجاست که وقتی داشتم شیشه رو میدادم بالا (چون کولر روشن بود و گداهه فهمیده بود ) گفت حالا که کمک نمی کنین لااقل(لااقل!!!) بذارین بیام توی ماشین همین پشت مشتا بشینم!!! (من جلو بودم) شیشه رو که کشیدم بالا سریع در رو قفل کردم اگه یه کم دیگه حرف میزد حتما میگفت از ماشین من پیاده بشید( گدا هم گداهای قدیم !!! ) به قولی والا زمان ما از این خبرها نبود . فقط کافی یه ذره به بعضی ها رو بدی درسته قورتت میدن در واقع میبلعنت

...
? تلخون | در ۱۳۸٤/٥/٤ |   | حرف تازه و کهنه ()