شب جمعه يکی از بهترين دوستان پدرم فوت کرد آخه مدتها بود که دياليز ميشدوقتی اين موضوع را فهميدم بعد ۱۱سال که از مرگ مادر بزرگم ميگذرد احساس کردم که از اين مرگ واقعا ناراحت شدم و ناخدآگاه گريه کردم آخه يه مدت بود مردن مد شده بود ويه عالمه از اون فاميلهای دور که من نمی شناختم حداقل هفته ای يک بار خبر مردنشان به گوشم می خورد و برايم بی تفاوت بود آنشب که موضوع کذايی را شنيدم اصلا باورم نمی شد هنوز خاطرات رفتن به باغ دماوند دوست پدرم برايم زنده و دوست داشتنی است باغ گردو باغ سيب و گيلاس وآلبالو وفندق کمی بعد از باغ يه رودخونه و ... انگار وقتی آدم بزرگ ميشه همه خاطرات خوب به همراه آدمهای خوب درست مثل روزهای خوش کودکی پر می کشه ودور می شه چرا !!!!اگه اين بزرگ شدنه من اونو دوست ندارم

...
? تلخون | در ۱۳۸۳/۱/٩ |   | حرف تازه و کهنه ()