دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت/دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

نمی خواستم به این زودی برگردم . این آخر ترمی واقعا نمی دونم چکار کنم ولی این آخرین ترمی هست که به غلط کردن می افتم که چرا اصلا دارم درس می خونم . خوشبختانه ترم دیگه فقط پایان نامه هست نیشخند

اومدم اینجا که بگم نمی تونم تصور کنم که یه نفر تا چه حد میتونه ناله کنه و غر بزنه ! تو رو خدا اینقدر ناله نکن ! واقعا نمی تونم غذا بخورم یا فکر کنم .

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم/سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

از دوستان خوبم خواهش میکنم نظر خصوصی نذارن . مرسی

حاشیه ١:

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

" اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی."

پرنده گفت : " من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم"

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت :" راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی ؟" انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

پرنده گفت :" نمی دانی ، توی آسمان چقدر جای تو خالی است."  انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت :" غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ آسمان و زمین هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی ، عزیزم ، بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

"عرفان نظر آهاری"

نکته ١ ( ١/١١/٨٨) : کار کردن کار خیلی سختیه نیشخند توی چند تا کاری که نوک زده بودم و جدی نبود و یه جورایی پاره وقت هم بود هنوز درک نکرده بودم یک کار چقدر سخته ناراحتولی دیروز و امروز اینقدر خسته شدم که واسه 2 تا امتحان دیگه جون ندارم نگرانخدا کنه آخر هفته پاس بشم ، همه وقتم رو میگیره .

نکته 2 (1/11/88) : روز 2 شنبه میخواستم خودمو دار بزنم کلافهچون زمان زیاد که بیرون باشم لنز نمیذارم بااینکه چشمم زیاد نیست ولی نتونستم ببینم ، خدایا چقدر خنگم ، چقدر خودمو نفرین کردم بعدش ، آخه کودن می مردی اگه میرفتی جلوتر ، فوقش اشتباه میشد دیگه ، ای خدا چند بار تا حالا شده که بخوام برم و نرفتم و بعدش پشیمون شدم گریهیکی بیاد منو بزنه بسکه خودم حرص خودمو در آوردمکلافه

زهرا همیشه میگفت که تو به عمق فاجعه دیر پی میبری ، راست میگفت . همیشه همینه یه اتفاقی میافته و من درست نمی فهمم و فکر میکنم خیالاتی شدم و اینا ولی هر قدر زمان میگذره میبینم که نه بابا ! یه اتفاق مهمی افتاده و هر چی زمان میگذره مهم و مهمتر میشه واسه اینکه از اول مهم بوده ولی من دیر به اهمیت موضوع پی میبرم از بس که همیشه در عالم هپروت سیر میکنم بسکه روی زمین پرواز میکنم بسکه خنگم . گاهی 1 یا 2 سال هم طول میکشه ! ولی اخرین بار 2 شنبه بود و حالا که یک هفته گذشته هنوز دارم غصه میخورم . همش همه یه دفعه یه دفعه ها اتفاق افتاده و من بعد از چند ساعت مطمئن شدم وقتیکه دیر شده .

نکته 3 : قیافه من عوض شده ؟ شاید منو نشناختهمتفکر اصلا توی دانشگاه ما چکار میکرد ؟ آخه کی دلش میخواد بیاد توی این دانشگاه کپک زده ؟

...
? تلخون | در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ |   | حرف تازه و کهنه ()